خرید بک لینک

اینجا رو میخونی؟؟؟

پریروز برام شیرکاکائوو کیک خریده بود

البته ک پشمام ریخت

چون اولین فکری ک کردم این بود ک نکنه ااینجارو میخونه؟


جانشنبه هجدهم آذر ۱۴۰۲ 16:57

برچسب: نویسنده: آرتمیس اکبری‌نژاد تاريخ: شنبه 25 آذر 1402 ساعت: 14:05

اون ادم...

بهش گفتم میدونی تو چی از دست دادی؟

ادمیو از دست دادی که با عمیق ترین نقطه ی قلبش دوستت داشت.

هرکاری کنی،دیگه نمیتونی اون ادمو به من برگردونی...


جاندوشنبه بیستم آذر ۱۴۰۲ 16:4

برچسب: نویسنده: آرتمیس اکبری‌نژاد تاريخ: شنبه 25 آذر 1402 ساعت: 14:05

زوج درمانی جلسه یک رمز دار

برچسب: نویسنده: آرتمیس اکبری‌نژاد تاريخ: شنبه 25 آذر 1402 ساعت: 14:05

دقت کنید ببینید چی نیازداره،'>نیازداره، نه که چی نیاز دارید.شفتالو یه آدرس برام بزار لطفاامشب در حالی که واقعا داغ کرده بودم از دستش، میدونید چه شکلی برای خودش مشکلات رو حل میکنه؟آشپزی میکنه!و فکر هم میکنه من خوشحال میشم ازین که آشپزی کرده.در حالیکه آشپزی کردن کاریه که اونو خوشحال میکنه. ذهن اونو آزاد میکنه. وگرنه من با غذا خوشحال نمیشم.با کیک خوشحال میشم. با شیر کاکائو خوشحال میشم.تازه بعدشم همیشه منت هم میزاره ک من آشپزی کردم برای تو. و نمیدونه من میدونم آشپزی برای اون احساس خوبیه. نه من. مث این میمونه شما تو زندگی شخصی تون، پارتنر تون با خرید کتاب خوشحال بشه.و شما آدمی باشید که با گپ زدن ذهنتون آروم بشه. دفعه اول که برای ذهن ناآرام تون کتاب بخره، میزارید پای اینکه هم رو نمیشناسید.ولی وقتی دفعه ی صد میشه و میبینید باز هم کتاب خریده، اونجاست که به شعورتون برمیخوره...من هر وقت حالش گرفته بوده، گفتم بریم پیتزا بخوریم، چرا که میدونستم حالشو خوب میکنه.میم یه بارم شیرکاکائو و کیک برام خریده وقتی حالم بد بوده؟ نه.اینا رو میگم که بهونه های حال خوب بخشیدن به همو یاد بگیرید. یه نفرم یاد بگیره برای من کافیه...جان • سه شنبه هفتم آذر ۱۴۰۲ • 21:0 •

برچسب: نویسنده: آرتمیس اکبری‌نژاد تاريخ: سه شنبه 14 آذر 1402 ساعت: 17:11

شاید مسخره باشه. اما خب امشب اتفاقی افتاد که من تو ماشین زدم زیر گریه دوباره انگار خدا بود و میدید...

برچسب: نویسنده: آرتمیس اکبری‌نژاد تاريخ: سه شنبه 14 آذر 1402 ساعت: 17:11

استندبای خوابیدنمن ادم خوش خوابیم. و وقتی خوابم بهم میریزه، یعنی روحم بهم ریخته ست. چون با درد جسمی م مغزم میزاره بخوابم. اما با درد روحی نه. اذیتم میکنه.صبحا برای گرفتن یه سری از بار هام که با اتوبوس میاد، باید خودم برم پمپ بنزین سر راه بگیرم. وگرنه میره شهر بعدی و تا از شهر بعدی برسه دست من، هم خیلی زمان میبره. هم هزینه ی سه برابری داره برام. در نتیجه هرجور شده صبحا میرم خودم میگیرم. امروز هم باید میرفتم. و اصولا شبایی ک صب باید برم بارمو بگیرم، اصلاا درست نمیخوابم. مغزم مث حالت استندبای کامپیوتر میخوابه. بدنم مثلا خوابه. ولی اصلا خواب نیستم. اصلا. اونقد خواب نیستم که میفهمم کامل دور وبرم چه خبره. گوشی میم کی زنگ میخوره از تو هال. چحوری سعی میکنه یواش لباس بپوشه. و بره.امروز صبحم متوجه شدم. لباس پوشید، اومد تو اتاق خواب ادکلن زد. اومد بالا سرم بوسم کرد و رفت!حالا از شنبه تاحالا ما یه کلمه هم حرف نزده بودیما. احساس میکنم بوسش از دلتنگی ش بودهمنم یجوری خودمو خشک گرقته بودم ک ینی خواب خوابم. بعد ک رفت منم لباس پوشیدم و رفتم دوباره پمپ بنزین تا بارمو بگیرم. بعدم رفتم باربری.پریودم بودم و از درون احساس تهی بودن میکردم...تو باربری احساس کردم الان خیس خون میشم.این خیس خون شدن حسیه ک باید زن باشی تا بفهمی. از یه طرف حس میکنه ادم گند زده میشه ب لباسش. از یه طرف حس میکنی یهو یه تیکه از وجودت کنده میشه.حالا مثلا تو یه محیط زنونه باشی اکیه. ولی تو محیطی مث باربری و اینا که یه عالمه کارگر و مرد داش مشتی هستن، این تنش خود بخود زیادمیشه.برا همین فقط سریع پریدم تو ماشین و با اجازه تون سر کار هم از درد نرفتم.جلو بخاری م و اگه بخوام به بهزاد جواب بدم که گفت دلخوشیاتو بگو، خواب پاییز کنار بخ

برچسب: نویسنده: آرتمیس اکبری‌نژاد تاريخ: سه شنبه 14 آذر 1402 ساعت: 17:11

هم گوشیم خراب بود نمیتونستم بیام، هم خودم خراب بودم و آنفولانزا یا کرونا گرفته بودم. هنوزم بعد این همه مدت تو بدنمه . رمزدار

برچسب: نویسنده: آرتمیس اکبری‌نژاد تاريخ: جمعه 3 آذر 1402 ساعت: 15:47

صفحه بندی